تبليغاتX
aseman abi























aseman abi

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 15:7 توسط aseman| |

تو نیستی

تو نیستی دلم میل گفت و گو دارد

                                   طلوع چشم تو را چشمم آرزو دارد

خبر نداری از این دل چه می کشد بی تو

                                 چه بغض ها که بدون تو در گلو دارد

بدان همیشه برای گرفتند دستت

                                    دو دوست عاشق و مشتاق من وضو دارد

تمام باغچه هایم اسیر پاییزند

                            کدام شاخ گلی بی تو رنگ و بو  دارد

بیا برای همیشه بمان که این تنها

                                  کسی به جز تو ندارد، خودت بگو ،دارد؟

چقدر شعر سرودم ! چقدر بی حاصل

                    تو نیستی و دلم میل گفت وگو دارد

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:23 توسط aseman| |

ارسال فايلها بدون استفاده از اينترنت
:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:21 توسط aseman| |

XPدو راه جالب جهت نفوذ به ويندوز

يکی از مشکلات ويندوز xp راه نفوذ به آن در صورت فراموش کردن password می باشد .همانطور که همه شما می دانيد xp امکان جالب switch user را دارد که می توان محيط را برای کار user های مختلف فراهم کرد .حالا اگر شما اين password را فراموش کنيد چاره چيست؟.
در اين حالت چند راه نفوذ هست و آن اين است که در هنگام ظاهر شدن منوی کاربران در ابتدا ، دو بار کليدهایALT+CTRL+ DELETE را فشار دهيد سپس در قسمت نام کلمه administrator را تايپ کرده و قسمت password را خالی بگذاريد و Ok را بزنيد در اين حال وارد سيستم می شويد.
حال اگر در هنگام نصب ويندوز Xp برای Admin پسورد گذاشته باشند چه كار كنيم؟ برای اين كار قبل يا هنگام بالا آمدن ويندوز كليد F8 را زده سپس بسته به نوع نياز خود یكی از گزينه های Safe Mode را انتخاب كنيد. بعد از وارد شدن به ويندوز در منو Start كليك كنيد سپس گزينه RUN را انتخاب كرده ودر جايی خالی عبارت Control userpasswords2 را تايپ كنيد. پنجره باز شده دارای 2 TAB به نام های Users & Advanced می باشد. TAB Users را انتخاب كرده و تيك گزينه: User must enter a username and password to use this computer را برداريد. با برداشتن تيك اين گزينه ديگر هنگام ورود به ويندوز از شما پسورد گرفته نمی شود.
حالا با استفاده از گزينه Add می توان نام كاربری را به آن اضافه و با استفاده از گزينه Remove می توان نام كاربری را حذف كرد همچنين با استفاده از گزينه Properties می توان ميزان دسترسی كاربران به ويندوز را تعيين كرد

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:18 توسط aseman| |

فیبر نوری وکاربردهای أن :
:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:49 توسط aseman| |

اهميت ترانسفورماتورها
:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:45 توسط aseman| |

ايمني برق عمومي 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:28 توسط aseman| |

حکايت های ملا نصر الدين (قسمت اول) - حکايت های پند آموز  

داستان خویشاوند الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد,
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟

 

داستان دم خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
ملا دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید

 


داستان خروس شدن ملا

یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!

 

داستان الاغ دم بریده

یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد, اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد, ملابا خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت : ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!

 

داستان مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟
اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:21 توسط aseman| |

داستان پند اموز,خوب,زندگي,خانوادگي:

زنی از خونه اش که بیرون اومد ..متوجه 3 تا پیرمرد شد که ریشهای سفید و بلندی داشتن و تو حیاط جلویی خونه اش ایستاده بودند ..

خانومه اونا رو نمیشناخت ..پس به اونا گفت من شما رو نمیشناسم ولی حتما گرسنه اید .بیاین تو و چیزی بخورین ..

اونا پرسیدن ..آیا آقای خونه متزل نشریف دارن

خانومه جواب داد :خیر ..اون رفته بیرون ..

اونا جواب دادن :پس ما نمیتونیم بیاییم تو ..

وقتی که شب همسر اون خانوم به خونه اومد ..زن ماجرا رو واسه شوهرش تعریف کرد .

مرد گفت:خوب الان برو بهشون بگو که من اومدم خونه و ازشون دعوت کن که بیان تو ...

زن هم رفت و از اونا درخواست کرد که داخل شن ..

اونا جواب دادن :ما نمیتونیم همگی با هم داخل بشیم

زن پرسید :چرا؟

یکی از پیرمردا   به یکی دیگه از دوستاش اشاره کرد و گفت :اسم اون ثروت هست ..

و به دیگری اشاره کرد و گفت:و اسم اون موفقیت هست  و خودمم عشق هستم .

حالا وارد منزل بشین و با اقای خونه مشورت کنین که شما کدومیک از ماها  رو  دوست دارین که وارد خونه تون بشیم؟؟؟

زن وارد خونه شد و به شوهرش جریان رو گفت.مرد بسیار خوشحال شد و گفت..چه خوب ..پس برو از ثروت دعوت کن که بیاد

تو و زندگیمون رو غرق رفاه و ثروت بکنه .

همسرش باهاش موافق نبود و گفت:چرا از موفقیت دعوت نکنیم که بیاد تو؟؟

عروسشون که گوشه ای از خونه داشت به صحبت های اونا گوش میکرد یهو پرید وسط بحث و گفت :به نظر من بهتر نیست  که از

عشق دعوت کنین که داخل خونه بشه؟؟؟اونوقته که خونه مون پر از محبت و عشق و صمیمت خواهد شد .

مرد به همسرش گفت:بزار نصیحت عروسمون  رو گوش کنیم و محبت و عشق رو مهمون خونه مون کنیم ..

زن از خونه بیرون رفت و از اون سه تا پیرمرد  درخواست کرد :هر کدوم از شما که  عشق هست ؟؟خو اهش میکنم

بیاد منزلمون  و مهمون ما باشه ..

عشق بلند شد و به طرف خونه حرکت کرد ..دو نفر دیگه هم دنبالش اومدن ..زن تعجب زده پرسید ؟

ثروت و موفقیت؟شما دیگه کجا میاین ؟من فقط از عشق دعوت کردم که بیاد تو ..

اونا همگی با هم حواب دادن :اگه شما ثروت یا موفقیت رو دعوت میکردین ..اون دوتای دیگه از ماها باید بیرون میموندیم

ولی وقتی که شما عشق و محبت رو به حونه تون دعوت کردین هر جا که محبت باشه ..ما هم به دنبالش میریم

هر جا که عشق هست ..رفاه و موفقیت هم هست

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 9:9 توسط aseman| |

tifooses.coo.ir

 

عزیزم
 میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟
حرفای من اینجاست توو سینم
جایی که هر لحظه دنبالت میگرده
خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده
دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه
هروقت بهت میگم بی تابتم زودتر برگرد
میگی تموم میشه عزیزم یه ذره دیگه مونده
نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه
منتظره تا برگردی
احساس میکنم توو این دوریا پیرشدم
خسته ام
خیلی خسته
حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه
چون میدونم میخوایی زود بری
نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر از کنار تو بودن کمه
تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد توو آغوشت گریه کنم
اما تو نمیذاری گریه کنم
اما وقتی میری گریه هام شروع میشه
میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دوور از تو سپری کنم
نازنینم چرا اینقد ازم دوری
قلب من خسته اس....
خیلی خسته.....

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 10:0 توسط aseman| |

 

 یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

 
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون



عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم



عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب

حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 9:55 توسط aseman| |

 

tifooses.coo.ir

چه زیباست نوشتن ، وقتی میدانی او میخواند

چه زیباست سرودن ، وقتی میدانی او میشنود

و چه زیباست دیوانگی به خاطر او ، وقتی میدانی او میبیند . . .


نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 9:52 توسط aseman| |

                            

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید.

تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.

(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ

و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید

3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .

4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.

انگشت شصت نمایانگر والدین است.

انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .

به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .

سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.

انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.

آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .

این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.

انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.

دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم

(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.

احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.

به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

انگشت شصت نشانه والدین است .

انگشت دوم خواهر و برادر .

انگشت وسط خود شما .

انگشت چهارم همسر شما .

و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 9:47 توسط aseman| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
کد جستجوگر گوگل